X
تبلیغات
روان شناسی روز

روان شناسی روز
 
CLINICAL PSYCHOLOGY
بررسی رابطه سبکهای دلبستگی و سرسختی بر عزت نفس اجتماعی

داشتن ارتباطات اجتماعی سالم از بهترین مولفه های شخصیت سالم است. تمام نظریه ها و مکاتب روان شناسی درباره اهمیت ارتباطات اجتماعی بحث کرده اند بطوری که در بعضی از نظریه ها مانند نظریه روابط بین فردی سالیوان شالوده ی آن دیدگاه را روابط بین فردی تشکیل می دهد.

در بحث روابط بین فردی، نگرش فرد نسبت بخود و ارزیابی که از خود دارد نقش کلیدی را ایفا می کند. مثلا در روابط بین فردی، فردی که خود را بسیار نالایق، زشت، کسل کننده می بیند ممکن است از ارتباط با دیگران اجتناب کند و فردی درونگرا شود اما فردی که خود را جذاب، دوست داشتنی و ارزشمند می داند از ارتباط بادیگران استقبال می کند و با آنها ارتباطی صمیمی برقرار می کند. تفاوت این در رفتار (اجتناب یا استقبال از ارتباطات) با مفهوم عزت نفس اجتماعی که یکی از مولفه های مهم ارتباطات اجتماع است به خوبی توضیح داده می شود. یک فرد دارای عزت نفس اجتماعی پایین و فرد دیگر دارای عزت نفس اجتماعی بالا است. در رابطه با عزت نفس اجتماعی دو مسئله مطرح می شود:

1- مسئله تجارب عاطفی دوران کودکی بخصوص ارتباط با مادر که اولین منبع ارتباط با دیگران است این مسئله در مفهوم سبک دلبستگی گنجانده می شود.

2- ویژگی های شخصیتی نظیر داشتن سبک های مقابله ای کارآمد و نگرش های مثبت نسبت به توانایی خود در چالش با مسائل بین فردی که در مفهوم ویژگی سرسختی مطرح می شود.

"عزت نفس اجتماعی" یعنی درجه ارزیابی مثبت یا منفی یک فرد درباره عضویت خود در گروههای اجتماعی دارد که این ارزیابی مثبتی بر ارزشهای خود و درون دادهای خودش از دیگران و موقعیتهای خاص است. (دانشگاه ایالت آریزونا2005) و عزت نفس به طور کلی و عزت نفس اجتماعی به طور خاص، متاثر از کیفیت ارتباطات نزدیک با دیگران است.

1 تعریف دلبستگی:

اصطلاح سیستم دلبستگی به سیستمی تنظیم کننده اتلاف می شود که فرض می شود این سیستم در درون فرد وجود دارد. وهدف آن تنظیم رفتارهایی هست که موجب نزدیک شدن و برقراری تماس با فردی است که تکیه گاه نامیده می شود. البته هدف این سیستم در فرد دلبسته از لحاظ روانی معطوف به ایجاد احساس امنیت است (برترتون دراسوفکی 1987، نقل از ماسن و همکاران 1384).

برک (2001) دلبستگی را اینگونه تعریف می کند: دلبستگی عبارت است از پیوند عاطفی عمیق که با افراد خاص در زندگی فرد برقرار می کند طوری که باعث می شود وقتی با آنها تعامل می کنیم احساس نشاط و شعف کرده و به هنگام استرس از اینکه آنها را درکنار خود داریم احساس آرامش می کنیم.

سبکهای دلبستگی

یکی از متداولترین روشهای اندازه گیری دلبستگی توام با احساس ایمنی توسط مری انیزورث تدوین شد، که وضعیت ناآشنا نامیده می شود. این روش شامل مجموعه ایی از هفت مرحله سه دقیقه ای است که در آن مراحل کودکان همراه با مادرشان یا یک غریبه یا مادر و یک غریبه و یا به تنها مشاهده می شوند. ما طبق این آزمایش سه الگوی عمده دلبستگی توصیف شده بطور کلی به کودکانی که پس از رفتن مادر کمی ناراحتی نشان می دهند و پس از بازگشت او به طرفش می روند و زود آرام می شوند می گویند کودکان دلبسته ایمن.

به کودکانی که از رفتن مادر شکایتی نمی کنند و به هنگام بازگشت با رضایت به بازی خود ادامه می دهند می گویند کودکان دلبسته غیر ایمنی که از مادر خود اجتناب می کنند. و بالاخره به کودکانی که در غیاب مادرشان بشدت مضطرب می شوند و پس از بازگشت مادر به او می چسبند یا او را از خود می رانند می گویند کودکان وابسته غیر ایمن که در غیاب مادر بیتابی زیاد می کنند.

(ماسن ، 1384). انیزورث با ابداع این آزمایش سه سبک دلبستگی را شناسایی کرد. سبک دلبستگی ایمن، سبک دلبستگی ناایمن اجتنابی، سبک دلبستگی ناایمن مضطرب / دوسوگرا، کودکان ایمن بیشتر اهل معاشرت هستند، آزادانه با همسالان تعامل دارند ودر مقایسه با همسالان ناایمن شان به گونه ایی مناسبتر کمک می طلبند.

اجتناب گراها انزوا طلبند و طغیانهای پرخاشگری بی جهت نشان می دهند در حالی که دوسوگراها به معلم تمسک می جویند و در بازی فعل پذیرند. (همز 1378). کودکان دلبسته ایمن به طور کلی با همسالان و سایر کودکان بیشتر حرف می زنند، همکاری بیشتری دارند، با فشار و ناراحتی بهتر کنار می آیند و در مقایسه با کودکان دلبسته نایمن کنجکاوترند. (آرند – گوو،اسروف1979، لوندریل و مین 1981، پاستور 1981، واترز، ویپ من واسروف 1979، نقل از ماسن 1384).

همچنین افرد دلبسته ایمن دارای مشخصه های ارتباطی مثبت مثل صمیمیت و خرسندی، افراد دلبسته ناایمن اجتنابی دارای سطوح پائینتری از صمیمیت و تعهد و دلبستگی، ایمن دوسوگرا دارای شور و هیجان و اشتغال ذهنی در مورد روابط توام با خرسندی کم، در ارتباط بین فردی هستند.

اجتناب گراها بیش از دوسوگراها به پایان بخشیدن روابط تمایل نشان می دهند. (فینی و نولر، 1990، نقل از بشارت – گلی نژاد و احمدی 1382).

در پی انحلال روابط پیشین، روابط جدید نیز بر حسب الگوی دلبستگی فرد متفاوت است. اجتنابگراها پس از انحلال یک رابطه کمتر از دوسوگراها مضطرب و مستأصل می شوند. (سیمپسون 1990) گروه اخیر به سرعت به برقراری روابط جدید اقدام می کنند دلبستگی ایمن با سازگاری منعطف و مناسب تجارت هیجانی و تحمل حوادث استرس آمیز بدون درماندگی در برابر آنها همراه است (کوپر، شاورو کولنیز 1998، نقل ازکیم 2005).

سبکهای دلبستگی اجتنابی با گرفتن فاصله هیجانی از دیگران یا فاصله گیریی از مواجه با پریشانی همره است (هازان و شیور 1987، میکولینر و دیگران 1998).

ماهیت خود در افراد دلبسته ناایمن با خود ارزشمندی اگر – پس مشخص می شود. (مثلا اگر شخصی ار که دوست دارم مرا دوست نداشته باشد پس من هیچ چیز نیستم) یک چنین خود اگر – پس به طور دفاعی، اجتنابی است. در مقابل ماهیت خود در افراد دلبسته ایمن یک "خود" حقیقی خاص است .

افرادی که سبک دلبسته ناایمن هستند. کارکرد زناشویی ضعیف ارتباط و حل مسئله ضعیف . انعطاف پذیری و اعتماد متقابل پائین دارند. و در موقعیتهای اضطراب زا در جستجوی حمایت، ضعیف عمل می کنند (سیمپون و دیگران 1992). و سبک دلبستگی نا ایمن با عزت نفس پائین ارتباط دارد .

نظریه های دلبستگی

نظریه روان تحلیل گری:

روان تحلیل گران معتقدند که نخستین روابط کودک، پایه و اساس شخصیت او را تشکیل می دهد. روان تحلیل گران بر این عقیده اند که در حدود دوازده ماهگی تقریباً همه کودکان بسمت یک پیوند قوی با چهره مادر تحول می یابند، توافق دارند. آنها معتقدند در کودک یک آمادگی درونی برای ارتباط دادن خود با یک پستان انسانی، مکیدن و تصاحب آن وجود دارد. در این مرحله، کودک یاد می گیرد که به آن پستان دلبسته شود. درآنجا مادری وجود دارد و بنابراین به او نیز مرتبط و وابسته می شود. بنابراین بر طبق نظر فروید نیازی که کودک به ارضای دهانی از طریق مکیدن دارد، موجب می شود که او به پستان ارضا کننده مادر و در نهایت به خود مادر نیز دلبستگی پیدا کند (بالبی 1969) بطور خلاصه نظریه روان تحلیل گری، دلبستگی راه حل طبیعی مرحله دهانی تحول، می داند .

به عبارت دیگر، ارضای منظم نیازهای نهاد در مرحله دهانی توسط مادر یا نگاره دلبستگی باعث دلبستگی می شود.

نظریه اریکسون

اریکسن به توسعه نظریه روانی – جنسی فروید پرداخته است. بنابر نظریه وی، تشکل و تحول شخصیت در 8 مرحله از کودکی تا پیری تحقق می پذیرد. او ضمن آنکه ارتباط متقابل مادر و کودک را در تحول بسیار موثر و لازم می داند، بیشتر بر جنبه کیفی این ارتباط تأکید دارد تا بر کنش بیولوژیکی آن مانند تغذیه و غیره. در مرحله اول تحول، کودک نیاز دارد که با دیگری رابطه برقرار نماید تا از این راه نیازهای خود را تأمین کند. کودک معمولاً این نخستین رابطه را با مادر برقرار می سازد. او باید بتواند در کنار ما در احساس ایمنی بدست آورد.

مراقبت های منظم و محبت آمیز برای ایجاد احساس اعتماد در کودک ضروری است. خصیصه تکراری و ارضا کننده این مراقبت ها موجب می شود که بعدها کودک بتواند ناکامی موقت را بهتر تحمل کند یا بتواند یک ارضای فوری را به تعویق اندازد؛ زیرا او اینک تا حدی نسبت به بزرگسالان اعتماد حاصل کرده است.

اولین رابطه عاطفی، اگر خوب برقرار شود، برای کودک یک ایمن است که اعتماد به دنیای بیرونی را میسر می سازد، احساس ایمنی شرط هر نوع پیشرفت بعدی است. کودک نمی تواد استقلال یابد. نسبت به «من» خود هوشیار شود و به اکتشاف دنیای برونی بپردازد. مگر آنکه نسبت به «دلبستگی های» خویش اطمینان یابد.

نظریه یادگیری:

در نظریه رفتار گرایان، گرسنگی و درد، سائق های اولیه نامیده می شود. مثلاً آب و غذا برای کودک گرسنه تقویت کننده محسوب می شود. مراقب (مادر) از طریق تداعی با ارضا و سائق های اولیه، بعنوان بهره ای که همواره موجب کاهش سائق های اولیه از جمله گرسنگی می شود، تقویت کننده ثانویه می شود، اما به تدریج وجود مادر برای کودک ارزشمند شده و در نتیجه کودک از آن پس نه فقط به هنگام برانگیختگی سائق های اولیه در پی اوست بلکه در کودک اکتسابی برای مجاورت و نزدیکی با مادر ایجاد می شود. بنابراین می توان نتیجه گرفت که نظریه های یادگیری، دلبستگی را غریزی و فطری نمی دانند بلکه معتقدند که دلبستگی در نتیجه تعامل ارضا کننده افراد مهم محیط کودک اکتساب می گردد.

نظریه کردار شناختی دلبستگی:

نظریه کردار شناختی دلبستگی مقبول ترین نظریه درباره پیوندهای عاطفی نوزادان مراقبت کننده است به عقیده کردار شناسی، خیلی از رفتارهای انسان، در تاریخ گونه ما به این علت تکامل یافته اند، به بقای ما کمک می کنند.

جان بالبی که اولین دیدگاه را مورد پیوند نوزاد مراقبت کننده مطرح کرد از تحقیقات کنرا لورتر در مورد نقش پذیری بچه غازها الهام گرفت. او معتقد بود که بچه انسان، مانند بچه حیوانات، از یک رشته رفتارهای فطری برخورداراست که به نگه داشتن والد نزدیک او، کمک می کند و احتمال محفوظ ماندن بچه از خطر را افزایش می دهد.

ساختار شناختی سبک دلبستگی:

بالبی دو جنبه کلیدی را در ایجاد دلبستگی ایمن معرفی می کند یکی خود که به عنوان فردی که ارزش عشق ورزیدن و توجه را دارد، ادراک می شود. و دوم دیگران که افرادی گرم و پاسخ گر ادراک می شود. کودکان مدلهای درون کاری یا بازنمایی های دلبستگی ایجاد می کنند که به آنها اجازه می دهد تا رفتار نگاره های دلبستگی را پیش بینی و تفسیر کنند و خودشان را در ارتباط بادیگران ببینند.

نظریه دلبستگی بیان می کند که این مدلهای درون کاری به عنوان مرجعی برای تفسیر ارتباطات بعدی – از طریق تأثیر بر ماهیت و رشد مدلهای ذهنی – تأثیر طولانی مدت می گذارد. افراد بر حسب تجاربشان با چهره های دلبستگی و تعامل با جهان مادی، مدلهای درونکاوی شان از جنبه های مهم جهان را می سازند.

این سازه های شناختی نماینده های «خود» و «دیگری» در ارتباطات محسوب می شوند که در ابتدا ناهوشیارند و سپس به آینده منتقل شده و در روابط بعدی فرد با دیگران تأثیر می گذارد .

«مدل خود» باورهای مارا در مورد میزان علاقه احتمالی به دیگران تعیین می کند و «مدل دیگری» ارائه کننده باورهایی درباره قابلیت دسترسی به دیگران جهت ایجاد رفاه در هنگام نیاز است. بارثولومیو و هوروتیز (1991) اظهارمی دارند که «مدل خود» تمایل به وابسته بودن به روابط برای اعتبار دادن به «ارزشمندی خود» است و مدل دیگری در تمایل به جستجوی روابط در مقابل اجتناب از روابط است.

شخصی که مدل مثبتی از خود دارد، نیازی به داشتن اعتبار از سوی دیگران ندارد بر عکس کسی که مدل منفی از خود دارد حتماً نیازمند یافتن اعتبار از سوی دیگران است. همین طور فردی که مدل مثبتی از دیگران دارد بدنبال ارتباط است، چون انتظار رویدادهای مثبت را دارد. و در مقابل کسی که دارای مدل منفی از دیگران است از ارتباط اجتناب می ورزد، زیرا در انتظار امور منفی است. «مدل خود» تعیین کننده حدود ارزش فرد برای خودش می باشد و اینکه انتظار می رود دیگران نیز به گونه ای مثبت به آنها پاسخ گویند. در این حالت شخص از خود می پرسد؛ آیا من شخصی هستم که قابلیت ارزش عشق و توجه را داشته باشم؟ در حالیکه «مدل دیگری» حدودی را ارائه می کند که در آن از افراد دیگر انتظار می رود هنگام احتیاج در دسترس و حامی آنها باشند. در این حالت شخص از خود می پرسد؛ آیا دیگری احتمالاً حمایتی را که نیاز دارم فراهم می سازد؟

2-1-5 ثبات دلبستگی

نوزادان دلبسته ایمن، بیشتر از نوزادان ناایمن که در روابطشان با والد، شکننده و نامطمئن است، وضع دلبستگی خود را حفظ می کنند. علاوه بر این، در خانواده هایی که از لحاظ مرتبه اجتماعی، اقتصادی متوسط هستند و شرایط زندگی با ثباتی، دارند، کیفیت دلبستگی معمولاً تا سالهای کودکی، امن و کاملاً با ثبات است.

اما در خانواده هایی که از لحاظ مرتبه اجتماعی، اقتصادی پائین هستند و استرس های روزمره زیادی دارند. وضع دلبستگی بی ثبات است. در خانواده هایی که متحمل تغییرات مهم زندگی مانند شغل و وضع زناشویی می شوند نیز، کیفیت دلبستگی گاهی در جهت مثبت و گاهی منفی، تغییر می کند.

در مورد ثبات یا تغییر در سبک های دلبستگی تحقیقات و نظریات متناقضی وجود دارد مثلاً بالبی (1980) معتقد است ادبیات موجود نشان می دهد که رفتار دلبستگی نه تنها جزئی از نوزاد است بلکه جزئی از کودکی، نوجوانی و جوانی است.

یکی از اصول اصلی نظریه دلبستگی، تداوم دلبستگی در سراسر زندگی افراد است. کونیز ورید (1994)؛ با استفاده از مدل های درونکاری 3 عامل را ذکر کرده اند که می تواند تعیین کننده ثبات دلبستگی باشد.

اول: افراد گرای دارند محیطی را انتخاب کنند که با باورهای آنها در باره خودشان و دیگران هماهنگ باشد. دوم: مدلهای درونکاری ممکن است «خود تداوم بخش» باشند. برای مثال کسی که معتقد است به دیگران نمی تواند اعتماد کند، ممکن است به گونه ای دفاعی با افراد برخورد کند که این حالت های، احتمال طرد وی را بیشتر خواهد کرد. سوم: از طریق سوگیری از پردازش اطلاعات یعنی مردم به گونه ای هدایت می شوند که محرک های مختلف را از گونه ادراک کنند که از مدلهای درون کاری آنان حمایت کنند. ولی علی رغم این نکات در مواردی تغییر در «مدلهای درونکاری» اتفاق می افتد.

بخصوص وقتی رویدادهای مهم و چشمگیری در محیط اجتماعی مشخص به وقوع می پیوندد که با انتظارات وی منطبق نیستند. برای مثال، قرار گرفتن در یک رابطه با ثبات و ارضاء کننده ممکن است منجر به تغییر در مدلهای درونکاری کسان شود که باز خوردی بدبینانه درباره احتمال وجود چنین روابطی دارند. درصد بالای افرادی که دارای ازدواج های با ثبات هستند، دلیلی به این مدعاست (فنی و نوار 1991). تغییر وضع دلبستگی کودک در پی تغییر مقتضیات محیطی امکان پذیر است. ازدواج مجدد موفق مادران مجرد می تواند زمینه ساز تغییر الگوی پیوند تا امن کودک به الگوی امن باشد. کاسیدی (1988) و ماری و کوپر (1993) نشان داده اند که چگونه روان درمانی کوتاه مدت مادران کودکان ناایمن می تواند- وضع دلبستگی کودک را همگام با بهبود مادر تغییر دهد (نقل از همز 1378).

به نظر می رسد که مسئله ثبات یا تغییر در سبک دلبستگی شبیه مسئله تغییر یا عدم تغییر شخصیت است. بعضی از نظریه ها همانند روانکاوی معتقدند شالوده شخصیت انسان در پنج سال اول شکل می گیرد و پس از آن تغییر شخصیت مشکل است و بعضی از نظریه ها مانند رفتار درمانی معتقدند همگام با تغییرات محیطی و فرایند های تقویت می توان شخصیت فرد را تغییرداد.

می توان گفت سبک های دلبستگی همانند ویژگی های شخصیتی از دوران کودکی تا بزرگسالی زیاد تغیر نمی کند مگر اینکه فرد با تغییرات مهمی درزندگی مواجه شود (مثلا یک دوره روان درمانی موثر یا قرار گرفتن در فضایی بسیار متفاوت از آنچه که به آن باور دارد)، به عبارت دیگر شدت و مدت قرار گرفتن در فضایی متفاوت با فضای مدلهای درون کاری فرد، می تواند تأثیر بسزایی در تغییر سبک دلبستگی او داشته باشد، در غیر این صورت روند سبک های دلبستگی روند با ثبات خواهد بود.

3 مدل مفهومی ارتباط سرسختی، استرس و بیماری

بر مبنای یافته های بدست آمده در پژوهش ها، و جنبه های تئوریک سرسختی، وایب و ویلیامز (1992) مدل مفهومی ارتباط سرسختی، استرس و سلامتی را بر مبنای یک دیدگاه روان فیزیولوژیک اجتماعی ارائه کرده اند. بر اساس این مدل ارزیابی تهدید آمیز یک رویداد و پاسخ های مقابله ای بی ثمر (مقابله واپس رونده)، عامل افزایش برانگیختگی فیزیولوژیک هستند، و برانگیختگی فیزیولوژیکی مکرر و یا طولانی نیز به فشار، و اختلال در عمل سیستم ایمنی، و در نهایت بیماری منجر می شود. اما سرسختی با ایجاد پراش در ارزیابی رویدادها، و پاسخ های مقابله ایی (مقابله گشتاری)، از برانگیختگی فیزیولوژیک منفی و آسیب زا جلوگیری میکند.

 

                                                                                              منبع: یال فا دات کام

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم شهریور 1390 توسط نصرت نوجوان
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ